اخراجیها...
سلام توپیه من
از اونجاییکه بابایی نگران ما بوده، من و شما یه 4 روزی خونه نبودیم. بله... بابایی بنابر مسائلی همچون: تنها نبودن من در خونه و زیاد به شما فکر نکردن
، رسیدن به مراسم خواستگاریه دایی
، استراحت کردن بیشتر بنده در خانه ی پدری
، روبه راه شدنم و آمادگی برای ماه آخر که شاید نتونم بیام خونه ی خودمون، ما رو اخراج کرد... ما هم رفتیم جز، اخراجیها مامانیه من
...
از خونه ی بابایی اینا بگم که این چند روز حسابی به من و شما رسیدن. هر کس به هر نحوی سعی شو می کرد که به ما خوش بگذره و همچنین بیشتر استراحت کنم. مامانی با آشپزیشون
، بابایی با خریدخوراکیهای مختلف![]()
، و خاله ها هم که مثل همیشه با در کنارم بودن
، به من آرامش می دادن. ولی خب مامانی دلم خیلی برای بابات تنگ می شد
. بابات هم که کارش سنگینه و زمان برگشتش زیاد مشخص نیست برای همین توی این مدت زیاد همدیگر و ندیدیم. تا امروز که جمعه هستش اومد دنبالم و الان خونمونیم
...
جریان آلاسکایی بودن خونه ی بابایی اینا هم همچنان ادامه داشت و این کمی آزار دهنده بود
. مشکل دیگه هنگ کردن سیستم داییها بود که چون بنده زیاد در جریان استفاده از سیستمشون نبودم نتونستم به طور مداوم به وبلاگم و وبلاگ دوستانم سر بزنم
. دایی هادی هم خوابگاه رفته برای آمادگی امتحانات پایان ترمش...
راستی رفتیم خواستگاری
. البته یه روز جلوتر یعنی چهارشنبه... جالب بود. خواهر عروس هم مثل مامانت تپل و گرد شده بود. اون یه دختره ناز توی دلش داشت که من همونجا فرصت و غنیمت شمردم و برای شما هم خواستگاری کردم
. تازه یک ماهی دیرتر از پسری بدنیا میاد... آخه آدم باید آینده نگر باشه ، مادر
...
از دوشنبه هم شاید برم خونه ی بابایی اینا ... ببخشید بریم خونه ی بابایی اینا
...
الان یه سری کاره که این چند روزه توی خونه ایجاد شده توسط باباتون که باید برم انجام بدم
. خدا رو شکر بابا شام درست کرده
و دیگه نیازی نیست به فکر شام باشم...


اخراجیها... 
